بیهوده قفس را مگشایید پری نیست
علی انسانیپسندیدن0
بازدید5
بیهوده قفس را مگشایید پری نیست جز مُشتِ پری گوشهی زندان اثری نیست در دل اثر از شادی و امّید مجویید از شاخهی بشکستهی امّید ثمری نیست گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست گیرم که صبا را گذر افتاد ، چه گویم؟ دیگر ز من و دردِ دلِ من خبری نیست امّید رهایی چو از این بند محال است ناچار به جز مرگ، نجاتِ دگری نیست ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی در سینه دگر جز نفسِ مختصری نیست تا بال و پری بود قفس را نگشودند امروز گشودند قفس را که پری نیست