بوی باران و بوی دلتنگی
یوسف رحیمیپسندیدن0
بازدید1.1K
بوی باران و بوی دلتنگی
میوزد از حوالی چشمت
چه شده که شقایق و لاله
میچکد از زلالی چشمت
آسمان هم به گریه افتاده
هم نفس با نگاه بارانیت
ناله ناله فرات میریزد
زمزم اشکهای پنهانیت
بغضهای دلت ترک میخورد
در همان شام بیقرای که ...
لاله لاله دل پریشانت
خون شد از خون آن اناری که ...
در غروب نگاه محزونت
آرزویی به جز شهادت نیست
چه غریبانه اشک میریزی
و به بالین تو جوادت نیست
خوب شد که ندید فرزندت
بین آن کوچه دست بر پهلو
روضه خوان شد نگاه خونبارت
کوچه، دیوار، لاله، در، پهلو
سر سپردی به خاک دلتنگی
گوشۀ حجره قتلگاهت بود
گریه گریه مصیبتی اعظم
جاری از گوشه نگاهت بود
چه به روز دل تو آوردند
که عطش شعله میکشید از جان
ذکر لبهای تشنهات هر دم
السلام علیک یا عطشان
آه با چشم غرق خون دیدی
کربلا کربلا مصیبت بود
هم نوا شد دل شکسته تو
با سری که پر از جراحت بود:
بر سر نیزههای نامحرم
لحظه لحظه چه بر سرت آمد
وای از دستهای سنگینی
که به تکریم دخترت آمد
سنگها گرم بوسه از لبهات
در همان کوچه در عبوری که ...
چه شد ای سر بریدۀ زینب
سر در آوردی از تنوری که ...