به وجد آمدی و جاودانه ات کردند
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید56
به وجد آمدی و جاودانه ات کردند یگانه حجله نشین میانه ات کردند برای عقد تو دست تو را حنا بستند و عمههات نشستند شانه ات کردند چقدر بوسه گرفتند از قد و بالات فرشته ها همه چون آستانه ات کردند سرت به بستن این بند کفش بند نشد شتاب کردی و شوق یگانه ات کردند تمام دشت ز عمامهی تو ترسیدند ز بس شبیه حسنها روانه ات کردند ز دشت باد وزید و نقاب تو افتاد برای سنگ زدن ها نشانه ات کردند تو سوره بودی و تسبیح دست من بودی هجا هجا شدی و دانه دانه ات کردند به روی پیکر تو پای هر کسی وا شد زره نداشتنت را بهانه ات کردند به جرم گفتن احلی من العسل قاسم شبیه موم عسل خانه خانه ات کردند چقدر فاصله در بند بندت افتاده که با عموی تو شانه به شانه ات کردند