به غمزهای نظرت صد مه و ستاره کشید
شیخ محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید1K
به غمزهای نظرت صد مه و ستاره کشید
نظارۀ تو ابوحمزه و زراره کشید
غریب هستی و چون مادرت نشد آقا
سر مزار شما گنبد و مناره کشید
به زخمهای دلت مرهمی نشد پیدا
که زهر از جگرت طرح پاره پاره کشید
تو را میان دعا، بی نمازها بردند
تو را پیاده به کوچه یکی سواره کشید
میان کوچه تن خستهات زمین تا خورد
نکرد رحمی و دشمن تو را دوباره کشید
سریع خانه برو دختر تو ترسیده است
که ارث مادریت را کسی شراره کشید
گرفته خانۀ تو رنگ خیمههای حسین
دوباره گریۀ چشمت به سوگواره کشید
دوباره آتش و خیمه، غروب عاشورا
دوباره کرببلا را به استعاره کشید
تمام اهل و عیالش فرار میکردند
و دختری که خودش را به یک کناره کشید
به چند زخم پدر مرهمی ز گریه گذاشت
دوباره در بر خود جسم پاره پاره کشید
به پیش پیکرش از دشمنی شکایت کرد
که معجر از سر و از گوش گوشواره کشید