به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!
شیخ محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید1.1K
به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!
به ماه تا که تو را میدهم نشان بابا!
تو بعد نیزه و طشت و تنور و خورجینها
شدی به کودک ویرانه میهمان بابا!
کلافه کرده مرا این خرابۀ تاریک
کلافه کرده مرا درد استخوان بابا!
هراس دارم از این کوچههای نامحرم
ز بس که طعنه شنیدم از این و آن بابا!
خرابه تکیه و منبر شده است دامانم
گلوی تشنه و زخم تو روضهخوان بابا!
تو زخم روی لبت خورد و من سر جگرم
ز بس که زد به لبت چوب خیزران بابا!
تو را به گودی مقتل کشیدهاند و مرا
کسی به سمت خرابه کشان کشان بابا!
کشید زلف تو را مشت شمر در گودال
کشید موی مرا دست ساربان بابا!