به خولی بگفت آن زن پارسا
عبدالعلی نگارندهپسندیدن0
بازدید33
به خولی بگفت آن زن پارسا که را باز از پا درآوردهای؟ که در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آوردهای به همراهت امشب چه بوی خوشی ست! مگر بار مشک تر آوردهای؟ چنان کوفتی در که پنداشتم ز میدان جنگی سر آوردهای چو دانست آورده سر، گفت آه! که مهمان بیپیکر آوردهای چو بشناخت سر را بگفت ای عجب! سری با شکوه و فر آوردهای در این کلبهی تنگ و بی نور من ز گردون، مه انور آوردهای بمیرم، در این تیره شب از کجا سر سبط پیغمبر آورده ای؟ چه حقّی شده در میان پایمال؟ که تو رفته ای داور آورده ای؟ ولی زآنچه من آرزو داشتم به یزدان قسم، بهتر آوردهای به گلزار جانان زدی دستبرد به کوفه گلی نوبر آوردهای گل آتش است این که از کوه طور تو با خاک و خاکستر آوردهای