به جهان آمده ام بندهی خالق باشم
رضا یزدی اصلپسندیدن0
بازدید4
به جهان آمده ام بندهی خالق باشم طالبِ عشقِ خدا گردم و عاشق باشم آمدم هر چه خدا خواست موافق باشم و خدا خواست که در مذهبِ صادق باشم روز و شب شکرِ خدا می کنم از اقبالم شیعهی حضرت صادق شده ام خوشحالم السلام ای پسرِ فاطمه ای صادقِ حق ای که شد علم تو از علمِ خدایت مشتق مذهب از توست اگر این همه دارد رونق تو نباشی به خدا شیعه ندارد بیرق اثرِ علمِ تو سر تا سرِ دنیا رفته پرچمِ شیعه روی دستِ تو بالا رفته همه ی علمِ جهان قطره ای از دانش تو خرجِ آسایشِ اسلام شد آسایش تو خیرها گشته نهان در دلِ هر خواهش تو شیعه دارد همه جا گوش به فرمایش تو شیعه آن نیست که در زندگی اش عارِ شماست شیعه آن است که هم زینت و هم یارِ شماست شیعه چشمش همه جا هست به فرمان امام می کند جانِ خودش را سپرِ جان امام می خورد نان ، فقط از سفره ی احسان امام گنج شیعه است روایاتِ فراوان امام صادقِ آلِ نبی ، با تو صداقت داریم شکر حق این همه ما از تو روایت داریم به زمین داده بها گوهرِ قال الصادق فیضها می رسد از محضرِ قال الصادق شد هدایت گر ما منبرِ قال الصادق شیعه ایمن شده در سنگرِ قال الصادق پسرِ فاطمه ای صادقِ نیکو گفتار شد احادیث شما نورِ بِحارُ الانوار جان به قربانِ روایاتِ پر از مضمونت هست کانونِ تشیّع به دلِ کانونت شیعه باشد به خدا تا به ابد مدیونت کاش باشیم همه وقتِ عمل ، هارونت... تا که جان را به ولای تو زره پوش کنیم سخنت را همه بی چون و چرا گوش کنیم یاد دادی تو به ما طرزِ عبادت ها را شیعه دارد ز تو آدابِ زیارت ها را از تو داریم همین ذکر مصیبت ها را تو نگه داشته ای پرچمِ هیئت ها را کنیه ات مثل حسین است اباعبدالله خانهی قلب تو شد وقفِ غمِ ثارالله گرچه دیدی تو زِ منصورِ سیه دل آزار گرچه افتاد به کاشانهی تو شعلهی نار گرچه پشتِ درخانه ز دلت رفت قرار شکر حق سینهی تو خرد نشد با مسمار مادرت پشت درِ خانه اش از پای نشست چه بگویم ؟ ، نوک مسمار از او سینه شکست