بلبلی با سوز دل بر شاخسار کربلا
آتش اصفهانیپسندیدن0
بازدید1.9K
بلبلی با سوز دل بر شاخسار کربلا
گوید آید از محرّم، نوبهار کربلا
آنکه صیدی بود از دام جلالش، نُه فلک
با کمند عشقبازی شد شکار کربلا
آسمان بر لب زند انگشت عبرت از هلال
بس که شد سرگشته و حیران ز کار کربلا
چون تن صد چاک او افتاد از زین بر زمین
در هوا بگریخت از خجلت، غبار کربلا
عاشقی در روز عاشورا ز سنگ کوفیان
زد محکها بر زر کاملعیار کربلا
آنکه از ضربت، تنش چون مصحف سیپاره شد
چون در آغوشش کشید آیا مزار کربلا؟
شد فرو آب فرات از شرمساری بر زمین
بس که بودش چشم بر ره، شهریار کربلا
پیش از آن دم کاوفتد در گردن طفلان، رسن
کاشکی بگسستی از هم، پود و تار کربلا!
گر تو را انصاف بودی، ای فلک! کی میگذشت؟
پای طفلان حسین از روی خار کربلا
کوه اگر میدید، سرو قامت عبّاس را
سیل اشکش میگذشت از جویبار کربلا
بوی خوناب جگر از کربلا آید، مگر
خورده آب از اشک زینب، لالهزار کربلا؟
بس که بی غمخوار شد، سر حلقهی لبتشنگان
زد به دورش حلقهی ماتم، حصار کربلا
با چنین حالت، حسین ار داخل محشر شود
از فغان مادرش، صد محشر دیگر شود