بعد بسم الله، گفتم یا جواد و یا حسن
رضا دینپرورپسندیدن0
بازدید61
بعد بسم الله، گفتم یا جواد و یا حسن شد جواد ابن الرضا اینبار، سر تا پا حسن میگذارد سر، روی دیوارِ خانه با حسن نیست مردی باخبر، از غصه اش الّا حسن قدرتِ بار مصیبت را ندارد شانه ها نیست از او و حسن، مظلوم تر در خانه ها ناله از سوز جگر، با آه گیرا دیده ای تشنه ای را بر زمین افتاده تنها دیده ای دست و پا گم کرده ای را تا بحالا دیده ای دور خود پیچیدنِ اولاد زهرا دیده ای نور چشمان رضا، کم نور شد چشم ترش فاطمه می گفت آنجا هم؛ بمیرد مادرش! لحظههای احتضارش شد کنارش غلغله بسته شد در روی او، تا سر بیاید حوصله کاش کمتر بود، بین طوس و اینجا فاصله لب بهم زد ... گفت آب و شد جوابش هلهله از نجابت سر به زیر انداخت، چون دف می زدند گریه می کرد و کنیزان، دور او کف می زدند هرچه او آقاست، مأمون، خاندانش بدتر است خانهی این دخترش از پادگانش بدتر است زن که دشمن میشود، زخم زبانش بدتر است این جنازه بردنِ از پلّکانش بدتر است عمق درد این کمر را پلّه میفهمد فقط غربت بغداد او را حِلّه میفهمد فقط زخم، بر اعضای آن بالانشین انداختند پیش زهرا، لرزه بر عرش برین انداختند پیکرش را از بلندی بر زمین انداختند وای از آنجا که حسینش را ز زین انداختند هیچکس بعد سه روز از پیکرش سر بر نداشت غم، فراوان داشت، اما غصهی خواهر نداشت دید زینب که برادر رفت و صحبت، وقت بُرد بین گودالی زخون، غسل زیارت، وقت بُرد سر بریدن از حسین او سه ساعت، وقت بُرد تنگ شد جا ... غارتش در آن مساحت، وقت بُرد خواهرش می دید آنجا دست و پا می زد حسین مادرش را در ته مقتل صدا می زد حسین