«بشنو از نی چون حکایت میکند»
قاسم صرّافانپسندیدن0
بازدید1K
«بشنو از نی چون حکایت میکند»
«از جداییها شکایت میکند»
«کز نیستان تا مرا ببریدهاند»
چشمها با نام من باریدهاند
«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق»
تا بیاید تشنه با من تا عراق
«هرکسی کو دور ماند از اصل خویش»
در کنار من بجوید وصل خویش
«هرکسی از ظن خود شد یار من»
عقل حیران ماند در اسرار من
«سرّ من از ناله من دور نیست»
سرّ پنهان در مرام نور نیست
آتش از رگهای من در نی فتاد
شور خونم بود اگر در می فتاد
«نی حریف هر که از یاری برید»
نای حق شد تا به رگهایم رسید
«نی حدیث راه پر خون میکند»
من در او خواندم که مجنون میکند
«محرم این هوش جز بیهوش نیست»
اهل این سرّ را سری بر دوش نیست
«در غم ما روزها بیگاه شد»
اشکها با خونمان همراه شد
خون ما گر رفت، گو رو باک نیست
جای مرغان هوایی خاک نیست
ماه بر نی خواند و عالمگیر شد
خواهری از نالۀ نی پیر شد
نی به لب دارم ولی در قصر شام
«پس سخن کوتاه باید والسلام»