بس که از داغ عطش پژمرده بود
محمدعلی صفری (زرافشان)پسندیدن0
بازدید1.1K
بس که از داغ عطش پژمرده بود خواب را از چشم دریا برده بود گوییا در باغ جان آن گل عذار بیشتر از دیگران افسرده بود گشت با تیر سه پهلو رو به رو غنچهای کز تشنگی پژمرده بود در نگاه خیمهها آن بیگناه پای تا سر، خسته و آزرده بود تا نَروید از گلویش زخم تیر کاش در گهواره خوابش برده بود ناله ای در سینهای رویید و گفت: از غمت ای کاش مادر، مرده بود کودکی شد غرق خون کز تشنگی تیر، جای شیر مادر خورده بود