بس کن یهود زاده ، حرم را به هم نریز
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید83
بس کن یهود زاده ، حرم را به هم نریز هر بار، خلوتِ سحرم را به هم نریز من پا به سِن شدم سرِ زنجیر را نکش با هر تکانِ ضربه پرم را به هم نریز هر استخوانِ لِه شده بد جوش می خورد ارثیه هایِ پشتِ درم را به هم نریز من هم شبیهِ مادرِ خود گیر کرده ام ترکیبِ جسمِ مختصرم را به هم نریز نامرد نامِ فاطمه را بی وضو مبر با حرف هایِ بد جگرم را به هم نریز مویِ سپیدِ من شده بازیِ دستِ تو با ضربه ، هاله ی قمرم را به هم نریز بردار پایِ نحسِ خودت را ز صورتم تصویرهایِ چشمِ ترم را به هم نریز گودال هم، نهیب زد عمه، برو سنان این کشته ی بدون سرم را به هم نریز با نیزه ات عزیزِ مرا زیر و رو نکن بس کن حرام زاده حرم را به هم نریز بر اسب هایِ تازه نفس گفت دختری با نعلِ تازه ات پدرم را به هم نریز فریاد زد رباب برو حرمله برو با نیزه تربت پسرم را به هم نری