بر هم نزن نماز مرا، بی هوا نزن
محمد جواد شیرازیپسندیدن0
بازدید1K
بر هم نزن نماز مرا، بی هوا نزن
حالا که میزنی، جلوی آشنا نزن
سجاده و عبای مرا میکشی، بکش
اما لگد به تربت کرب و بلا نزن
آتش زدی به زندگیام بس کن و برو
دیگر نمک به زخم دل من، بیا نزن
در خانه بس نبود غرورم شکسته شد؟
حداقل مقابل همسایهها نزن
با تازیانهات به سر و صورتم بزن
حرفی فقط به حضرت خیرالنساء نزن
بالای مرکبی و خجالت نمیکشی
پیچیده پای من چه کنم؟ بی حیا نزن
موی سپید دارم و شیخ الائمهام
هر طور میزنی بزنم، با عصا نزن
وقت گریز من شده «نوحوا علی الحسین»
زینب دوید و گفت: غریب مرا نزن
ای شمر بس کن و به روی سینهاش نرو
با چکمهات قدم روی عرش خدا نزن
با دست و پا زدن گرهای وا نمیشود
تشنه لبم عزیز دلم، دست و پا نزن