بر جاده بهتش برده چشمی، در انتظار قهرمانش
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
بر جاده بهتش برده چشمی، در انتظار قهرمانش
با ابرها پیوند خورده، باریده روی داستانش
یک چشم نه ... جریان کارون، یک چشم نه .. دریاچۀ خون
بر ساحلش لیلای مجنون، با کشتیِ بی بادبانش
یک چشم نه ... باغ صنوبر، دشتی پر از آهویِ بیسر
یک آسمانِ بی کبوتر، دلواپس ماه جوانش
یک آسمان از جنس منشور، با دانههای زخمی نور
بر خاک میریزد شبی دور، هر تکه از رنگین کمانش
مبهوت میماند سفر را، بغض زنان خونجگر را
سُم ضربههای اسبی از دور، لرزه میاندازد به جانش
اسبی که خالی مانده زینش، با چشمهای شرمگینش
پیراهن صد پارهای را، انگار دارد بر دهانش
بر گردهاش داغی نفسگیر، از گونهاش اشکی سرازیر
از پا میافتد کوهی امروز، با غُرش آتشفشانش
بر خاک میافتد اناری، در انحنای روزگاری
هر دانهاش با رهگذاری، میگوید از داغ نهانش
زن مانده با بغضی شکسته، با آسمانی سرد و خسته
با مرغهای بال بسته، برگشته رو به آشیانش
ساحل ندارد قایق، اینجا دریای درد و هق هق، اینجا
با من مدادی مور خورده، گم میشود در بیکرانش