ببار بر سر من شوق مستجیرشدن را
سعیده کرمانیپسندیدن0
بازدید3
ببار بر سر من شوق مستجیرشدن را بگیر از دل من فرصت کویرشدن را جهان به غیر سیاهی خدا گواه ندارد به ماه اگر که نبخشی سر منیرشدن را چه علمها که شکافندهاش تو بودی و هستی چه جمع کرده خدا در تو بی نظیرشدن را سیادت حَسنین است در وجود تو جاری که ارث بردهای از مرتضی امیر شدن را گدا که سر زده باشد به خانهی تو نبیند تمام عمر دگر صورت فقیرشدن را شفا کنار تو مفهوم دیگریست چراکه به کور میدهی اذن ابوبصیر شدن را پیامبر به پیامی سلام بر تو رسانده چشاندهای تو به جابر شکوه پیرشدن را سه ساله بودی و همراه عمه جان سه ساله تویی همان که به بازی گرفت اسیر شدن را به اقتدای سران به نیزه رفته چهل شب ادا نمودهای آداب هممسیر شدن را رسید بر سر و دست تو روزگار و گره زد به سنگْ خار شدن را، به غُلْ حقیر شدن را