با کاروان نیزه سفر می کنم پدر
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید89
با کاروان نیزه سفر می کنم پدر با طعنههای حرمله سَر میکنم پدر مانند خواهران خودم روی ناقهها در پیش سنگ سینه سپر میکنم پدر از کوچه ی نگاه وقیح یهودیان با یک لباس پاره گذر می کنم پدر حالا برو به قصر ولی نیمه شب تورا با گریه های خویش خبر می کنم پدر این گریه جای خطبه کوبنده من است من هم شبیه عمه خطر می کنم پدر با دیدن جراحت پیشانی ات دگر از فکر بوسه صرف نظر می کنم پدر شام سیاه زندگی ام را به لطف تو خورشید روی نیزه ،سحر می کنم پدر امشب اگر که بوسه نگیرم من از لبت در این قمار عشق ضرر می کنم پدر