با شما در چشم ما دنیا نمیآید به چشم
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید10
با شما در چشم ما دنیا نمیآید به چشم با تو حتی عالم بالا نمیآید به چشم غم اگر دریا شود دریا نمیآید به چشم دل کجا دارد کجا دارد بجای کاظمین آی مشهد گریه کن امشب برای کاظمین پیش تو از عرض حال غم خجالت میکشیم هرچی میخواهیم از آنهم خجالت میکشیم با جوادی که تویی از کم خجالت میکشیم هیچ اگر شیرازهی ما هست آقا جان ببخش کوچکی اندازهی ما هست آقاجان ببخش پیش این آیینه کمتر باش، ما را میکشی آه کمتر آه کش، آیینهها را میکشی حتم دارم تب کنی، حتی رضا را میکشی ای حسن اما نه، تنهاتر میان خانهات آشنایت میزند آتش به جان خانهات یک نفرلب تشنه و یک جمع حاشا میکنند یک نفر مینالد و جمعی تماشا میکند خنده بر تو نه به بی تابیِ زهرا میکنند هیچکس اینجا نمیآید به تسکینت چرا خاک عالم بر سرم خاک است بالینت چرا ای جوانِ فاطمه غم با جوانیات چه کرد وای آقا همسرت با مهربانیات چه کرد زهر با روی کبودِ ارغوانیات چه کرد رحم بر حال تو و خون نالهی زهرا نکرد هر قدر گفتی عطش بیرحم در را وا نکرد خوب پیدا هست از این بال و پر کوبیدنت از نفسها از تقلا، بر جگر کوبیدندت بر در این حجرهی در بسته سر کوبیدنت میزدی بال و پر و هرگوشه پَر میریختی کاش طشتی بود و بین آن جگر میریختی کاشکی بالا سرت این لحظه خواهر داشتی یا کنار این تقلاها برادر داشتی خرج کردی نیمهجانی که به حنجر داشتی خندهها با نالههای تو هماهنگ است؛ وای قتلگاهت حجرهای تنگ است از سنگ است وای روی بام اُفتادی و دیدند نوکرها تو را شُکر پوشاندند با پرها کبوترها تو را گریهها کردند در تشییع مادرها تو را شکر دیدم که کفن روی کفن آوردهاند کوچه کوچه مو پریشان سینهزن آوردهاند تو به روی بام رفتی در ته گودال نه از عطش از حال رفتی موقع پامال نه بود چشمت بر در و بر قاتلِ خوشحال نه لحظههای آخرت دیدی بدن داری هنوز جای شکرش هست برتن پیرهن داری هنوز