با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریختهاند
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید1.1K
با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریختهاند ذره ذره بدنت را چه به هم ریختهاند سنگ ها روی لب خشک تو جا خوش کردند این عقیق یمنت را چه به هم ریختهاند وسط معرکهای رفتی و گیر افتادی سر فرصت بدنت را چه به هم ریختهاند تا به حالا نشده بود جوابم ندهی وای بر من دهنت را چه به هم ریختهاند چشم من تار شده به چه مداواش کنم یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد پدر بی کفنت را چه به هم ریختهاند ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست این حسین و حسنت را چه به هم ریختهاند