با سر رسیدهای بگو از پیکری که نیست
یوسف رحیمیپسندیدن0
بازدید100+
با سر رسیدهای بگو از پیکری که نیست از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست شبها که سر به سردی این خاک مینهم کو دست مهربان نوازشگری که نیست باید برای شستن گلزخمهای تو باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست قاری خسته، تشت طلا و تنور نه! شایسته بود شأن تو را منبری که نیست آزاد شد شریعه همان عصر واقعه یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست تشخیص چشمهای تو در این شب کبود میخواست روشنایی چشم تری که نیست دستی کشید عمه به این پلکها و گفت: حالا شدی شبیه همان مادری که نیست دیروز عصر داخل بازار شامیان معلوم شد حکایت انگشتری که نیست *** حتی صبور قافله بی صبر میشود با خاطرات خستهترین دختری که نیست