باورت میشد ببینی خواهرت را یک زمان
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید75
باورت میشد ببینی خواهرت را یک زمان دست بسته، مو پریشان، مو کنان، مویه کنان باورت میشد ببینی دختر خورشید را کوچه کوچه در کنار سایۀ نامحرمان نه لبی مانده برای تو نه جای سالمی من که گفتم این همه بالای نی قرآن نخوان چه عجب! تشتی برای این سرت آوردهاند ای سر منزل به منزل، ای سر یحیی نشان تا همین که چشم تو افتاده بر چشمان ما چشم ما افتاده بر لبهای زیر خیزران ای تمامی غرور من فدای غیرتت لطف کن این مرد شامی را از این مجلس بران این قدر قرآن مخوان این چوبها نامحرمند شب بیا ویرانه هرچه خواستی قرآن بخوان