باز چشم من چه خواب دیده است؟
رضا جعفریپسندیدن0
بازدید1.6K
باز چشم من چه خواب دیده است؟
باز دست من چه آفریده است
صخرهای سیاه با شقاوتش
دست و پای آب را بریده است
آفتاب دست گرم خویش را
روی صورت زمین کشیده است
از فشار بی رویۀ عطش
پشت سقف کربلا خمیده است
نبض کربلا دگر نمیزند
جان صبر هم به لب رسیده است
از نگاه تند چشم شعلهها
رنگ روی خیمهها پریده است
روی سنگها و روی خارها
خون قرمز خدا چکیده است
دود العطش حریق میشود
این حریق خیمه را دریده است
آب خیس کرده ذوق مشک را
مشک طعم آب را چشیده است
از فراز تلّ زینبیه تا
قتلگاه یک نفس دویده است
سرفراز باش و جاودانه شو
عقل نیزه هم به این رسیده است