باز دلشورهای افتاده به جانم، چه کنم
محسن عرب خالقیپسندیدن1
بازدید1.5K
باز دلشورهای افتاده به جانم، چه کنم
تندترمیزند آخرضربانم، چه کنم
پسرم رفته و چندی است از او بی خبرم
باز هم بی خبری برده امانم، چه کنم
همۀ ترسم از این است صدایم بزند
دیر خود را به کنارش برسانم چه کنم
گرگها دور و بر یوسف من ریختهاند
پدری پیرم وافتاده جوانم، چه کنم
به زمین خورده انار من و صد دانه شده
جمع باید کنم او را و ندانم چه کنم
جگرسوختهام را زحرم پوشاندم
ماندهام زار که با قد کمانم چه کنم