باز داغِ سینه بی اندازه شد
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید3.5K
باز داغِ سینه بی اندازه شد بارِ دیگر کُهنه زخمی تازه شد شب رسید و بامِ كوفه تار شد باز دردی آشنا تكرار شد گرچه شب بود و فلک در خواب بود سینههایی تا سحر بی تاب بود آه فصلِ زخمها آغاز گشت نیمهشب آرام دَربی باز گشت میچکد خون از دلی افروخته باز شد در مثلِ دربِ سوخته رختِ مشكی را به تن پوشید و رفت سنگِ غُسلی را حسن بوسید و رفت گریهای بر سینه خنجر می زند باز هم عباس بر سر می زند چشمِ زینب در قَفا مبهوت بود بر سرِ دوشِ دو تَن تابوت بود میكِشد آه از جگر از بی كسی میرود تابوتی از دِلواپسی روضههایش مانده اما در گلو میرود بابایِ زینب پیشِ رو بس كه زد خود را، نوایَش زخم شد چشمها و گونههایش زخم شد با دلی پُر خون و زار و آتشین ناله زد بر شانهی امالبنین دردِ تشییعِ جنازه دیدنیست رویِ سنگی خونِ تازه دیدنیست