باز به من راه سخن باز شد
علی انسانیپسندیدن0
بازدید300+
باز به من راه سخن باز شد طایر اندیشه به پرواز شد تا که کند سیر، مقامات را مدح کند، مادر سادات را گر، نه مدد از نظرِ وی رسد خامه به طوف حرمش کی رسد؟ اختر تابندهی بُرج شرف گوهر رخشندهی دُرج شرف مایهی فخریهی خیرالبشر دوستی و دشمنیاش، خیر و شر ریزه خور سفرهی او، اولیا در بَر او بر سَرِ پا، انبیا روح نُبی ، جان نبی، ذات دین کشته شده بر سرِ اثبات دین در شرف و عفاف، الگو تویی به بانوان، بزرگ بانو تویی به بیقرین ، نیست قرین تو کَس و گر کسی هست، علی هست و بس! بود به دستور خدای اَحد که مصطفی به دست تو، بوسه زد جن و ملک، کمینه خیل توأند خلق، عوالم به طُفیل توأند حُب تو، شیرازهی اُمّ الکتاب سایهنشینِ مِهر تو، آفتاب مقدم تو داده به خاک، اعتبار فرش کند از تو به عرش، افتخار هم ز سَران، خود پسرانت سَرند هم، همه مفتخر زِ تو مادرند در صف محشر، چو رسد گام تو محشر دیگر شود از نام تو بهگاه غم ذکر امامان، همه فاطمه، یا فاطمه، یا فاطمه دامن تو، حسین، میپرورَد آنکه دل خدای هم میبرَد فضهی تو، معلم عالمی که دارد از یَم کمالت نَمی خانهی تو گلبُن عشق و عفاف به گِرد آن کعبه بوَد در طواف صبر تو را نداشت ایوب، هم اشک تو را نریخت یعقوب، هم عبادت و خدمت تو، متصل دستهی دستاس ز دستت خجل چشم ملَک، محو نماز شبت گوش فلک، به نغمهی یا رَبت