باز به امید نگاه آمدم
سید پوریا هاشمیپسندیدن0
بازدید41
باز به امید نگاه آمدم مثل سگ کهف به راه آمدم نیّتم این نیست جنابم کنند با تو نشستم که حسابم کنند گفت کسی،کیستی ای خوش مراد؟ داد زدم کلب سرای جواد! نسل به نسلیم همه زیر دین خانه اجدادی ما کاظمین کرده به من توصیه سلطان طوس پای جواد ابن رضا را ببوس پشت درش نعره یاهو بزن پیش کریم آمده ای رو بزن سائل او را بده امشب نوید دشمن او دست ردش را ندید آمدم از پیش رضا با شتاب ناله زدم پشت درش بی حساب جز تو مرا هیچ پناهی مباد.. دست من و دامن تو یا جواد! کارگرم مزد مرا لطف کن مزد به من کرببلا لطف کن رحم بکن رو به تو انداختم زندگی ام را به خودم باختم حق بده اینقدر دلم پرغم است حال تو در حجره چرا درهم است؟! این خبر آتش به دل افروخته تازه جوانی جگرش سوخته بی کس و تنها جگر چاک چاک صورت ماه تو شده غرق خاک وا جگر از آن لب عطشان بلند هلهله جمع کنیزان بلند محرم تو شاد ز جان دادنت بوی حسن میدهد امشب تنت پیش رویت تا که زمین ریخت آب داغ دلت گفت که وای از رباب راستی ای حضرت نور تمام جسم تو رفته ست چرا روی بام؟! روضه خورشید و تنت باز بود بین تو و جد تو یک راز بود گرچه تنت گرمی خورشید دید نیزه به هرجای تنت هم رسید؟! سنگ نخورده روی آیینه ات پای کسی نیست روی سینه ات صحبت زهر است نه حرف از سنان شکرخدا نیست دگر ساربان پیرهن خاکی تو پاره نیست دختر معصوم تو آواره نیست