باران گرفته بود و دلم هم گرفته بود
حسین علاءالدّینپسندیدن0
بازدید1K
باران گرفته بود و دلم هم گرفته بود
عالم دوباره بوی محرّم گرفته بود
همراه با صدای تپشهای قلب من
انگار آسمان و زمین دم گرفته بود
آمد نسیمی و به دل من هدیه داد
آرامشی که از تن پرچم گرفته بود
دستی به موی بی سروسامان من کشید
از من سراغ آنچه ندارم گرفته بود
در چشمهسار آیۀ تطهیر چشم تو
بر روی دست، هر مژه شبنم گرفته بود
آن شب دوباره بر سر راه گلوی من
بغضی نشسته بود و ماتم گرفته بود
باران گرفته بود به لب ذکر «یا حسین»
باران گرفته بود و دلم هم گرفته بود