اِفطارِ ساده و دلی از جنسِ نابِ عشق
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید27.7K
اِفطارِ ساده و دلی از جنسِ نابِ عشق اشکِ دو چشمِ دختری و اضطرابِ عشق این آخرین ورق زِ کتابِ غمِ علیست دختر نظر کند به رخِ بوترابِ عشق قرصی زِ نانِ خشکِ جو وُ اندکی نمک بیتابیِ امیرِ عرب التهابِ عشق سجّاده و مناره و محراب و مسجدند چشمانتظارِ صوتِ وی وُ انقلابِ عشق هر چند مرغ و دختر و در مانعند لیک زهراست منتظر برو مسجد کتابِ عشق هر چند غافلند تمامیِ کوفیان اِی عاشقِ اذانِ تو خالق بگو اذان وقتش شده که قاتلِ ملعون صدا کنی عزمِ سفر به سویِ رسولِ خدا کنی تکبیر گویی و متبرّک از این نوا محراب و مُهرِ مسجدِ شهرِ ریا کنی اَیتامِ کوفه را به غروبِ عروجِ خویش مهمانِ سفرهیِ غم و اشک و بلا کنی آن چشمِ عاشقی که به جز لطفِ تو ندید آن پیرمردِ کورِ خرابه رها کنی اَنبانِ روزیِ فقرا را زمین گذار باید به سویِ فاطمهات بال وا کنی قَد قامتِ الصّلاه به پا خیز یاعلی شد صبرِ حق زِ هجرِ تو لبریز یاعلی این آخرین نمازِ علی انقلاب کرد تکبیر گفت و قلبِ فلک را کباب کرد در سجده دشمنش به سرش تیغِ کینه زد صورت به خونِ پاکِ یداللَّه خضاب کرد فُزْتُ وَ رَبِّ کعبهیِ او آسمان شکافت شیر و طبیب و دارو و درمان جواب کرد چشمانِ زینبین و حسن دیدهیِ حسین از قطرههایِ اشکِ یتیمی پُرآب کرد وقتی که این چنین به سویِ خانه بازگشت انگار خانه بر سرِ زینب خراب کرد با دیدنِ سرِ پدرش قطع شد امید خون گوییا زِ سینه و مسمار میچکید این نسخهیِ طبیب علاجت نمیدهد این کاسههایِ شیر که حاجت نمیدهد لبخندِ تو به زینبِ تو با کنایه گفت اَمَّن یُجیبِ کوفه نجاتت نمیدهد میدانم اِی پدر که تو هم رفتنی شدی این تیغ جز به مرگ سراجت نمیدهد رنگت پریده میروی از هوش دمبهدم گویا تو رفتنی شدهای پیشِ مادرم قرآن به سر گرفتهام و ناله میزنم از کینههایِ مردمِ نامرد مضطرم این عاشق و غمِ علی و بغضِ روزگار مردِ زمان فقط علی و سِیفْ ذوالفقار