ای ساکنانِ شهرِ جنون نوبهار شد
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید19
ای ساکنانِ شهرِ جنون نوبهار شد لیلا شد اُمُّ و لیلیِ شهرت خُمار شد مجنون شد آسمان و جنون دورهگرد وار مجنونِ دیدنِ قد وُ بالایِ یار شد شب تا سپیده را به تماشا نشست ماه زد چشمکی ستاره و چشمانتظار شد فرهادِ دل تمامیِ کوهِ خیال کَند مسرورِ دیدنِ گلِ شیرینتبار شد امشب حسینِ فاطمه تا صبح در نماز شاکر شد و به مَرکبِ نعمت سوار شد کشتیِ دل سوار شد و دلبهدل گذشت در آسمانِ عشق به عیسی دچار شد حق اشتیاقِ دیدنِ رویِ مسیح دید ترکیبِ رویِ احمد و عیسی به گِل کشید قدری شجاعتِ علوی رویِ آن دَمید نقشی شبیهِ رویِ محمّد چو شد پدید مأمورِ حملِ آن به سویِ خانهیِ حسین از بنتِ عُروه هیچ کسی نیکتر ندید لیلایِ خطُّ و خواب و خیالِ وصالِ یار از شوقِ دیدنِ علیِ یار میخزید دیدار شد مُحقَّق و لیلا چنین نگاشت جان کمترین بهاست به پایِ علی گذاشت پورِ حسینِ فاطمه معشوقِ دیگریست مجنون بدان که لیلی از امروز اکبریست شبهِ پیمبر آمده یا حیدری دگر رَه رفتنَش بیا و ببین کوثری دگر نطقَش ابوترابی و چون مجتبی کریم شاگردِ صبرِ زینبی و زینبی دگر عبّاسِ ثانیِ صفِ پیکار آمده آمد برایِ روزِ مبادا یَلی دگر دشمن به مدحِ او به سخن آمده عجب؟! این هم زِ اوجِ مرتبتَش مَنظری دگر میدان به زیرِ گامِ تو لرزید یاعلی ای یکتنه برایِ پدر لشکری دگر ای مرتضایِ کربوبلا غرقِ حق علی شمشیر خورده رأسِ تو یا فرقِ حق علی ای تکّههایِ جانِ حسین تکّه تکّهای ای راحتِ روانِ حسین لقمه لقمهای ای آفتابِ عشق چرا بینِ بوریا از ضربِ تیغِ دشمنِ حق شعبه شعبهای ای پارهیِ وجودِ حسینِ علی سلام از جامِ حق بنوش مرا جرعه جرعهای این عاشق و هوایِ تو اِی یادگارِ عشق چشمِ من و غبارِ مزارِ نگارِ عشق