ای خماران را شرابی سوخته
محمدرضا آغاسیپسندیدن0
بازدید1K
ای خماران را شرابی سوخته
ما عطشناکیم و آبی سوخته
بی تو در چاهیم و آهی آتشین
دردی از دور و طنابی سوخته
دوش دیدم خیمههایی را به خواب
شعلهگون در پیچ و تابی سوخته
از حرارت سوختم آبی کجاست؟
چشم حسرت ماند و خوابی سوخته
خشکسالی میتپد از شش جهت
آسمان دارد سحابی سوخته
ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار
خسته با زین و رکابی سوخته
کاروان بر باد گویی میرود
غرق ماتم در نقابی سوخته
میرود تا شام در بهت غروب
بر سر نی آفتاب سوخته