ای اهل کوفه! رحمی، این طفل جان ندارد
غلامرضا سازگار (میثم)پسندیدن0
بازدید1.1K
ای اهل کوفه! رحمی، این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید، امّا زبان ندارد
دیشب به گاهواره، تا صبح ناله میزد
امروز روی دستم، دیگر توان ندارد
هنگام گریه کوشد، تا اشک خود بنوشد
اشکی که تر کند لب، دورِ دهان ندارد
رخ مثل برگ پاییز، لب چون دو چوبهی خشک
این غنچهی بهاری، غیر از خزان ندارد
ای حرمله! مکش تیر، یک سو فکن کمان را
یک برگ گل که تابِ، تیر و کمان ندارد
شمشیر اوست آهش، فریاد او تلظّی
جانش به لب رسیده، تاب بیان ندارد
با من اگر به جنگید، تا کشتنم بجنگید
این شیرخواره بر کف، تیغ و سنان ندارد
مادر نشسته تنها، در خیمه بین زنها
جز اشک خجلت خود، آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن، روحش زند پر از تن
جز شانهی امامش، دیگر مکان ندارد
«میثم»! به حشر نبْوَد، غیر از فغان و آهش
آن کاو از این مصیبت، آه و فغان ندارد