این کیست، این که محو تماشای خود شده
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید100+
این کیست، این که محو تماشای خود شده پیش از ظهور، مادرِ بابای خود شده در بی زمانِ مانده به میلاد، سر بلند از امتحانِ روشن فردای خود شده با سیزده مناره خدا را صدا زده قد قامت بلند مصلّای خود شده منظومه های شمسی او بی نهایتند گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده عقل فرشته ها که به جایی نمیرسد خود پاسخِ شگفت معمّای خود شده حالا علی برای علی جلوه کرده است آئینه ی تلألؤ همتای خود شده اصلاً خدا هر آن چه که می خواست، او شده این کیست این که حضرت زهرای خود شده؟! اشراق آسمانیِ رازِ تبارک است صبح نزول سوره کوثر مبارک است! دل می بری غزل غزل از این ترانهها شیواترین عزیزترین مادرانهها تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز معراج می روند همین دانه دانه ها با آیههای سورۀ قدر آمدی که ما ایمان بیاوریم به آن بینشانهها هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست تنها بهانهی پدرت از بهانهها آتش گرفت اگر تن تب دارمان چه غم نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانهها یا نور! فوق نور، علی نور ، نورِ نور خورشید میشویم از این جاودانهها ای کاش زیر سایۀ سادات جا کنیم نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی اصلاً رسیده ای که علی پروری کنی با خطبهات حماسهای از واژهها شکفت شاید زمان آن شده پیغمبری کنی تو از خودت برای خدا خرج میکنی تا پاسداری از شرف سنگری کنی که ریشۀ ولایت از آن آب می خورد تا سایهای بگیرد و حق گستری کنی نهج البلاغه خوان مدینه، طنین تو پیچیده تا که شرح علی محوری کنی شیرازۀ عفاف و حیا و وقار و صبر تنها به دست توست که مرد آوری کنی ما شیعه زادهایم به این دل خوشیم که بیمار میشویم کمی مادری کنی بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم جا ماندگان قافلههای شهادتیم یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی شوریدههای حضرت باران یکی یکی خرّم شده است شهر به شهر دیارمان از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی جبهه گرفته بوی تو را که گرفتهای سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی کم کم پیامشان که فراگیر می شود گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست از انقلاب پیر جماران یکی یکی اکنون رسیده است زمانش که بشکنند طاغوت های سنگی انسان یکی یکی با بیرق ولیّ زمان میزنیم پا بر قله های دانش دوران یکی یکی بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد سجّاده، درد پای تو حس کرد، گریه کرد جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم وقتی که حرف، حرفِ ولایتمداری است ما دم ز غیر تا دم آخر نمیزنیم وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست سنگ کسی به سینهی باور نمیزنیم ما را فقط به پای ولایت نوشتهاند ما سینه پای بیرق دیگر نمیزنیم با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفتهایم ما درس خود ز مکتب زهرا گرفتهایم منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک