این شنیدم که شه لبتشنگان
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
این شنیدم که شه لبتشنگان
در وداع خواهران و دختران
با دل پرورده آه آتشین
با سکینه گفت کاى حورا جبین!
ز اشک حسرت بر دلم آتش مزن
تا مرا جان است، جانا! در بدن
گریه کن، چون کُشته گشتم زارزار
بر سر جسمم، چو باران بهار
همچو بلبل، نوحه مىکن، مىگرى
زآن که تو از دیگران اولىترى
با دل چون لاله از نرگس، گلاب
بر تنم مىپاش تو بر جاى آب
تا تنم ز اشک تو آساید دمى
زنده سازد برگ گل را شبنمى
لیک عزیزا! گریۀ خوارى مکن
همچو خواران، تو عزادارى مکن
مو مَکن، مخْراش رو، اى ماهرو!
تا نگردد شادمان زین غم، عدو
ما عزیزان حقیم اندر سبق
کوه را کى باد گرداند ورق؟
دفتر گل گر شود اوراق و چاک
ذات گل را زآن پریشانى چه باک؟
دخترا! آن نیزه، معراج سر است
مُشک را خود تنبرهنه، خوشتر است
مُشک تا مى نشْکند مر بوى را
کى دهد هر جانب و هر سوى را؟
همچو سایه باش دنبال سرم
چون نتانى مانْد شب با پیکرم
هر کجا سر مىرود با سر بیا
کوفه یا خود شام، اى دختر! بیا
تا ببینى کوفه را و شام را
مر یزید شوم خونآشام را
چون که چوب خیزران آید به کار
بر سرم کن گریه، چون ابر بهار
کز گلابت بِه شود درد سرم
اى عزیز جان! یگانه دخترم!