اگر چه در سفر شام، رنج و صدْمه کشیدم
سید جواد مظلومپورپسندیدن0
بازدید1K
اگر چه در سفر شام، رنج و صدْمه کشیدم
هزار شکر! شها! ماندم و مزار تو دیدم
چگونه شرح دهم؟ نازنین برادر زینب!
تو خود گواه منی کاندر این سفر چه کشیدم
به زیر نیزه و شمشیر و سنگ و خنجر و پیکان
چو یافتم بدنت، مرگ خویشتن طلبیدم
زدند دختر نازت سکینه را سپه دون
به جُرم اینکه بگفتا: از این زمین مبریدم
به جبر و قهر کشیدندش از کنار تن تو
بگفت: من که پدر کشتهام، دگر مزنیدم
شبی که کنج خرابه ز جور، منزل ما شد
ز سوز نالهی طفلی ز جای خویش پریدم
یکی به گریه همی گفت: عمّه جان! پدرم کو؟
که از فراق رخ او، شده است قطع، امیدم
شب و خرابه و آه یتیم و غربت و ظلمت
چنان نمود که دل از حیات خویش بُریدم
میان مجلس شرب و قمار، رأس تو در طشت
چو راه چاره به من بسته گشت، جامه دریدم
از آن زمان که تو گفتی ز تشنگی، جگرم سوخت
من آب سرد گوارا، بدون غم نچشیدم
نظر به آب چو میافکنم، به یاد من آید
همان سخن که ز حلق بریدهی تو شنیدم
فراق تو، به خدا! کوه را همی شکند پشت
عجیب نیست، اگر من ز بار هجر خمیدم
گمان مدار که دیگر زیاد زنده بمانم
گواه، قامت خم گشته است و موی سپیدم
اگر که رسم بُوَد گل به روی قبر جوانان
گل بنفشه من از دست تازیانه خریدم
اگر قصور شد از من در امتثال ز امرت
ولی شها! به عوض از برای توست نویدم
یکی سفارت عظمی، به شهر شام گشودم
رقیّه را به سفیری ز جانب تو گزیدم
فراشت پرچم مظلومی تو، ای شه «مظلوم»!
کنون حضور تو، من جان به کف ز راه رسیدم