اوج میگیرد خیالم تا افقهای پگاهش
حامد حجّتیپسندیدن0
بازدید1K
اوج میگیرد خیالم تا افقهای پگاهش
تا شکوه بی کرانش، تا بلندای نگاهش
با شفق مأنوس گشته، چشمهای راز دارش
شعلهها سر میکشد از سوز اشک و هُرم آهش
عنکبوتان تارهایی از سیاهی میتنیدند
چنگ میزد او در آن شب بر سپیدای پگاهش
کوفه پر بود از هجوم خالی مردان غیرت
آشنایش غربت شب بود و ظلمت، جان پناهش
احتراق عشق را در نالههایش میشنیدم
تا غروب بی وفای کوفه، خونین کرد ماهش