امشب از تشنگی سخن دارم
سید رضا مویدپسندیدن0
بازدید100+
امشب از تشنگی سخن دارم که از آن آب در دهن دارم همه جویای آب و من عطشم جز مِی تشنگی دگر نچشم چه اگر آب راز نعمت هاست تشنگی نیز فوق لذت هاست هرکس از آب تا سخن راند لذت تشنگی نمی داند فُلک در دست نوح تشنگی است شب میلاد روح تشنگی است کیست آن نوح تشنگی عباس چیست آن روح تشنگی عباس شده امشب ز نور این اختر آسمان مدینه روشن تر وه ز ام البنین که با لبخند کرده تقدیم حیدر این فرزند لب شیر خدا ثنا گویش مست از بوسههای بازویش نیست معصوم و پور معصوم است عمر را در حضور معصوم است عبد و مجذوب جلوهی خالق بر امام زمان خود عاشق پرچم عشق تا حسین افراشت از رجال و نسا دو عاشق داشت آن دو حق باور و حسین شناس که یکی زینب و یکی عباس سنجش عقل با اباالفضل است نغمهی عشق یا اباالفضل است نیست عباس جز سوای حسین که بود خلقتش برای حسین غیرت جاودانهی تاریخ در شجاعت یگانهی تاریخ چون علی در جدال بدر و حنین شاهد قهرمانی اش صفین بر سر آسمان علم زده است صف صفین را به هم زده است اندر آن رزمگاه رعب آور پیش چشمان مات دو لشکر نوجوانی نقاب بر صورت بوسهی آفتاب بر صورت قامت او به اعتدال علی رجز و حمله اش مثال علی اسب او را هلال بسته نعال عمر او در حدود هفده سال همه را محو ترک تازی کرد بس که باتیغ و نیزه بازی کرد صحنه را چون برای رزم آراست بانگ هل من مبارزش برخواست همه از آن دلیر ترسیدند مرگ را چون به چشم خود دیدند زد معاویه زآن میان آوا بر شجاعی به نام بوشعثا که بلرزید بند از بندش آن نگون بخت و هفت فرزندش رفته در جنگ و برنگردیدند همه در خون خویش غلتیدند بعد از آن کس به صحنه پا نگذاشت چون کسی جرأت جدال نداشت دشمن و دوست در تماشایش همه محو دلاوری هایش کآن جوانمرد سرفراز آمد به میان سپاه باز آمد در کنار پدر قرار گرفت پدرش نیز در کنار گرفت از رخش تا علی نقاب افکند وز رخ ماه او حجاب افکند دیده ها خیره گشت در عباس کس نبود آن جوان مگر عباس عظمتهای حیدری او را شد نمایان به ظهر عاشورا کز حرم بانگ العطش بشنفت خواند او را به بر امامش و گفت ای علمدار من برادر من ای تو پشت و پناه لشکر من تشنگی از حرم گرفته مجال رو به میدان ولی نه بهر جدال به سوی علقمه شتاب آور بهر طفلان تشنه آب آور آن زمان بود کآن ز غیرت مست مشک بر دوش و رایت اندر دست تاخت سوی شریعه توسن را منهزم کرد خیل دشمن را گام در ساحل فرات نهاد مهر بر چشمهی حیات نهاد در جهادی که جسم و جان می داد باز هم باید امتحان می داد امتحانی که فوق باور بود چون کمال جهاد اکبر بود در دو دنیایش آبرو دادند بهترین نمره را به او دادند دست در آب و پای بر سر نفس گه در عشق کوفت گه در نفس نفس گفتا برای خیر و صلاح آب خوردن برای توست مباح عشق گفت این ثواب را بگذار تشنه برگرد و آب را بگذار نفس گفتا بنوش آب و بمان تا بگیری ز جان خصم امان هان بیا ترک ترک اولی کن تشنگی را به آب سودا کن او در آن گیر و دار عقل و جنون که ز دریا چه سان روم بیرون زآن طرف روح انبیاء عزیز قدسیان عرشیان ملائکه نیز همچو مقداد و بوذر و عمار حمزه و زید و جعفر طیار نگران جمله تا که او چه کند از پی حفظ آبرو چه کند آب چون ریخت بر زمین عباس همه گفتند آفرین عباس