افتاد تا که از تن آن شهسوار، دست
مشکاه کاشمریپسندیدن0
بازدید1K
افتاد تا که از تن آن شهسوار، دست
بگْشود خصم او ز یمین و یسار، دست
ناچار شد دچار اجل، تن به مرگ داد
بیدست چون جدال کند با هزار دست؟
آن میر نامدار به دندان گرفت، مشک
دندان معین شود چو بیفتد ز کار، دست
دشمن کمان گشود به سویش ز چار سو
بر مشکِ آب، تیر و به گُل یافت خار، دست
جسم شریف او، هدف تیر و نیزه شد
باد سموم یافت بر آن لالهزار، دست
از ضربت عمود، رُخش گشت غرق خون
بر چهر مهر یافت، خسوف و غبار، دست
افتاد روی خاک و ندا زد که «یا اَخا»
دریابم از وفا و به یاری برآر دست
شاها! بیا که جان کنم ایثار مقدمت
آنسان که در ره تو نمودم نثار، دست
گر دیرتر رسی نگذارد ز من اثر
یابد چو خصمِ شوم بر این جسمِ زار، دست
سلطان دین، چو نالهی جانسوز او شنید
تعجیل کرد تا که به بالین او رسید