از نسل يک حقيقتِ دور از مَجاز بود
محمد قاسمیپسندیدن0
بازدید1
از نسل يک حقيقتِ دور از مَجاز بود زينبْ كه شاهزادهی مُلـکِ حِجاز بـود با سرشكستگی ابـداً سِـنخيت نداشت اين كوه صـبر مثـلِ پـدر سرفراز بود وقتی كه بـود وارثِ اجـلالِ مـادري تشـبيه او به حضرت زهرا مُجاز بود در عصمت و وقار و حـيا بعد مادرش بر كُـلِّ بـانـوانِ جـهان پيـشـتاز بود او را خطابِ عالـِمـه شـد، بي مُعلَّمه اَلحَـقْ چه قدر درخـورِ اين امتياز بـود حرف از گره گُشايی او رفـت هر كُجـا دستش شبيه دست علی چاره ساز بود پيوسته داشت ياصمد و ياغنی به لب با اين حساب از دو جهان بی نياز بود با "يا حسين" خاطرش آرام می گرفت از بس كه اسـمِ دلـبرِ او دلنــواز بود قـارون شد آن فقير كه وقتی نياز داشت دسـتش به سمـت خانهی زينب دراز بود در راهِ عشق خويشتن از هستی اش گُذشت هســتی فدای او كه چنين پاكـباز بود چشمم شود فداش كه اشـكـم به ماتمش با اشکِ بر حسين و حسن ، همتراز بود چون شـد حُسين قبله ی اشک و قتيل اشک زيـنب ، خُـدای عـالَـمِ سـوز و گداز بود از چادرش نيامده شكلی به ذهنِ شعر جُـز پرچــمی سياه كه در اهـتـزاز بود از دستْ بسته بودن او كم سخـن بگـو دستـش شـبيه دستِ خـداوند باز بود وقتی رسيد نـاقهی او پرده داشت ، آه روزی كه رفـت ناقهی او بی جهاز بود از چشم خويش آب بر آن حلق تشنه ريخت بيخود فرات روز دهــم گرم ناز بود يک سال و نيم در غم لب های خشک شاه خيره به آب ، وقت وضوی نماز بود از گيسوی سپيد و كمانِ قدش ، بفـهم ...درد اسارتش چه قَـدَر جانگـداز بود