از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید100+
از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی یادِ خدیجه میکنی و آه میکشی یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی بعد از غدیر و توطئههایِ منافقین دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی میخواستی سفارش حقِ علی کنی امّا چه فایده که تو یاور نداشتی عمری برای این که هدایت شوند خلق در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم در عرش میشنیدی و باور نداشتی رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس تابِ صدایِ نالهی دختر نداشتی مسمار داغ بود و لب از سینه بر نداشت آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی وقتی عدو محاسن او را گرفته بود میدیدی و عمامهای بر سر نداشتی زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو زیرا که تابِ بوسهی حنجر نداشتی