از سر نیزه دعایی کن سوای این و آن
پیمان طالبیپسندیدن0
بازدید24
از سر نیزه دعایی کن سوای این و آن
چون امیدی نیست دیگر به دعای این و آن
جادهای هستم که پایانم تویی امّا بدان
مانده روی بغضهایم ردّپای این و آن
تا علم افتاد بیمولا و بیصاحب شدم
میچکد خون دلم از طعنههای این و آن
صبر هم اندازهای دارد برادر تا به کی
سر ببینم در میان دستهای این و آن
نعلها تقسیم میکردند با بیدقتی
پارههای جسم پاکت را برای این و آن
دخترت را سنگها از بس اذیت کردهاند
میپرد از خواب شبها با صدای این و آن
البلاء للولا پس هر چه پیش آید خوش است
کربلا ماییم یعنی مبتلای این و آن