از زمین برچید دامن، آفتاب
محمود شاهرخیپسندیدن0
بازدید1K
از زمین برچید دامن، آفتاب
شد درون پردۀ شب در حجاب
در سکوت شب چو نالۀ دردمند
بود آوای شبآویزی بلند
دمبهدم از نای او میریخت خون
میسرود «انّا الیه راجعون»
ماه گردونسیر، آن شب، تیرهفام
شرمگین آهسته بر میداشت گام
تافت تا بر پهنۀ هامون دمی
دید بیرون از دو عالم، عالمی
آفتابی دید بر روی زمین
اخترانش ماه و خورشید آفرین
غرق نور، آفاق از رخسارشان
طور سینا، برقی از انوارشان
عقل از سودایشان، مجنون شده
روی چون ناهیدشان، گلگون شده
دید اوراقی ز قرآن مبین
منتشر هر سو در اطراف زمین
میرود انوارشان از سطح فرش
راست چون قرآن صاعد سوی عرش
طرفهنقشی دید بر روی زمین
نقشبندش کلک صورتآفرین
پردهای گلرنگ، پُر نقش و نگار
تا ابد پایا به لوح روزگار
وه! چه نقشی؟ جلوهگاه ذات حق
منظر هر صورتی، مرآت حق
قدسیان ناظر بر آن منظر شدند
در ثنای خالق اکبر شدند
پس خطاب آمد ز خلّاق مجید:
کی دگر نقشی چنین آید پدید؟
ممکن و واجب به هم آمیختم
تا چنین نقشی ز کلک انگیختم
هر که میجوید سراغ کوی من
گو در این آیینه بیند، روی من