از داغ دلت باغ گل لاله شدی!
محمدجواد غفورزاده (شفق)پسندیدن0
بازدید14
از داغ دلت باغ گل لاله شدی! با مادر خود فاطمه، هم ناله شدی! تو ماهِ شبِ چارده بودی، افسوس زندانی ظلمِ چارده ساله شدی! ▪️ ای گل که ز بیداد خزان پژمردی! بر شانه ی خود بار امانت بردی! تا خاطره ی فاطمه تجدید شود نامی ز فدک بردی و سیلی خوردی ▪️ معصوم نهم، آینه ی غیب و شهود در تیررس ظلم و ستم، دایم بود از نقشه ی قتل خویشتن بود آگاه آن روز که اَبعاد فدک را فرمود ▪️ زندانی بغداد دلش بر خون بود قربان غمش شوم، که روز افزون بود هنگام خداحافظی از باغ و بهار انگشت اشاره اش سوی هارون بود ▪️ آن یار، که مهر از نَفَسش گرم شود گل پیش جمالش آب از شرم شود در حلقه ی زنجیر بماند به چه جرم؟ آنقدر که ساقِ پای او نرم شود ▪️ آن شب که نسیم از رَهِ بغداد آمد ما را ز حدیث عشق و خون یاد آمد از سوز مناجات تو، محراب گریست از صبر تو، زنجیر به فریاد آمد ▪️ روزی که قرار از دل من می بردند پیغام غریبی به وطن می بردند این جسم تو بود روی جِسرِ بغداد یا گل سر دوش چارتن می بردند؟