از حجّ خانهای که بهجز بام و در نبود
جلیل واقع طلبپسندیدن0
بازدید1.3K
از حجّ خانهای که بهجز بام و در نبود
تا حجّ عشق، یک شریان بیشتر نبود
وقتی که آسمان تف هل من معین گرفت
انگار در زمین خدا یک نفر نبود
تا بود، نخل بود و درختی از این تبار
کاش آن میان، تهاجم کور تبر نبود
اندوهم اینکه شعبدههای «شریح» را
غیر از سر بریده کسی پرده در نبود
***
گیرم فرات منزلی از جنس قاف داشت
سیمرغ روز واقعه، بیبال و پر نبود
شیر از زلال و تیر بلورین حلق شوق!
رسمی که در تمامی عصر حجر نبود
***
آقا! اگر غلط نکنم، بی شکفتنت
حتّا شناسنامۀ گل معتبر نبود
من از تمام واقعه خواندم که آسمان
از خشکسال مشک شما بی خبر نبود
حیرانم از همینکه در اندوه تشنگان
یک ابر، بیشتر نه، چرا بارور نبود؟
آری تو تشنه بودی و طفلانت، این درست
همراه کاروان تو، سقّا مگر نبود؟
با خانۀ خدا به خدا میشد اشتباه
ششگوشه، مرقد تو، حسینم، اگر نبود