آه! یادم نمیرود هرگز
محمد حسن بیات لوپسندیدن0
بازدید1K
آه! یادم نمیرود هرگز
غم جانسوز غارت خلخال
حملۀ نابرابر لشگر
به زنان و به خیمه و اطفال
صحنهاش بین صحن چشمانم
میدهد زجر هر شب و روزم
ذوالجناح آمد از دل میدان
با دو صد زخم بر سر و کوپال
چه بگویم از آن غروب غریب
در هیاهوی نیزه و شمشیر
تنی از روی شیب قربانگاه
غلت میخورد تا ته گودال
چه بگویم که تیزی خنجر
به روی حنجری فشار آورد
یک نفر بین قاتلانش شد
بر سر سر بریدنش جنجال
هم غرورم شکست هم قلبم
آن زمانی که دختری خسته
از روی ناقه بر زمین افتاد
دشت تاریک بود و رفت از حال