آه از آن لحظه که مهر عالمین
سید هاشم وفاییپسندیدن0
بازدید63
آه از آن لحظه که مهر عالمین سرور آزادگان دین حسین همچو موجی با دل دریائیاش تکیه زد بر نیزۀ تنهائیاش سنگدل مردی به سنگی چنگ زد بر جبین اطهر او سنگ زد جبهۀ نورانی او را شکست قطره های خون به رخسارش نشست تا بلا نازل نگردد بر زمین خواست آن خون را بگیرد از جبین من نگویم پیرهن بالا زد او چون شرر بر عالم اعلا زد او آن که خورده مُهر حق بر سینه اش پرده را برداشت از گنجینه اش خواست دشمن خط کشد بر مُهر عشق مهر را در خون کشد در ظهر عشق شب پرستی از سپاه کفر و شر سوی او انداخت تیر چار پر تیر زهرآلوده بر سینه نشست رشتۀ جان ورا از هم گسست تا که آه از سینۀ محزون کشد خواست تا آن تیر را بیرون کشد دامن او گشت دریائی ز خون تیر از سینه نمی آمد برون تیر را از پشت سر بیرون کشید دشت را با خون خود در خون کشید قلب هستی ناگهان بی تاب شد شمع جانش زین شراره آب شد گفت با این سوختن دین زنده است پرچم حق تا ابد پاینده است تا نسوزد شمع کی نوری دهد تا نباشد عشق کی شوری دهد می دهد درس وفا کانون ما نخل دین سیراب شد از خون ما با دلی از داغ یاران چاک چاک بر زمین افتاد آن روحی فداک زیر لب می کرد با حق گفتگو یا الهی شیعتی می گفت او از شهادت بر کف خود جام داشت با خدایش خاطری آرام داشت خلوتش را ناگهان برهم زدند دشمنان از کشتن او دم زدند عده ای با خنجر کین آمدند سوی یک گل چند گلچین آمدند دستهای با نیزه او را می زدند گه به سینه گه به پهلو می زدند سنگ ها چون بر تنش آمد فرود آسمان خون گریه کرد و شد کبود در کنار ساحل شط فرات در خطر افتاد کشتی نجات در میان دود و آه وهمهمه ناگهان آمد صدای فاطمه ای عزیز جان من ای نور عین ای غریب خفته در خون ای حسین دلغمین از صوت خاموش توام تا قیامت من سیه پوش توام چشم هستی تار شد در قتلگاه شب پرستی آمد آنگه سوی ماه ماه سر از سجده دیگر برنداشت نخل دین افتاده بود و سر نداشت ای وفایی با غمش دمساز باش لب ببند و محرم این راز باش