آن ظهر که فریاد عطش از جگرت ریخت
رضا یزدانیپسندیدن0
بازدید1K
آن ظهر که فریاد عطش از جگرت ریخت
باران غزلهای خدا دور و برت ریخت
قرآنی و «والشّمس» نگاه تو غمآلود
بر خاک چه شد واژه به واژه «قمر»ت ریخت
ای عشق که در پیلۀ پرواز بسوزی
پروانگیات سوخت و از بال و پرت ریخت
خورشید شریک غم تو، جرعه به جرعه
در بدرقهات داغ سفر پشت سرت ریخت
پیغمبر من! وقت عروج تو رسیده است
انگیزۀ معراج، خدا در سفرت ریخت ...
لب تشنگیات مبدأ تاریخ عطش بود
آن ظهر که فریاد عطش از جگرت رخت
گودال پر از بغض انارینۀ سیب است
تا «ناحیه» از ندبۀ سرخ پسرت ریخت