آنک
مجید نظافتپسندیدن0
بازدید1.1K
آنک
مردی در آستانۀ تردید
ایستاد
و انتخاب آخر خود را
لختی درنگ کرد
وقتی دوباره باز به راه افتاد
هرگام او
هزار شهادت بود
آمد
آمد
آمد
با ریسمان عاطفه در گردن
تا خیمهگاه وحی
رودی در آستانۀ دریا
درنگ کرد
اجازت را،
از پیش از این خویش تبری کرد
پناه یافت
و برگشت
میدان تفته منتظرش بود
خدای را
«حرّ»
نامی سزای صاحب خود بود