آنقدر رشیدی که تنت افتاده
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید1.1K
آنقدر رشیدی که تنت افتاده
اطراف تنت پیرهنت افتاده
یک ظرف عسل داشت لبت فکر کنم
با سنگ ز بس که زدنت افتاده
از بس به سر و صورت تو سنگ زدند
خدشه به عقیق یمنت افتاده
سر در بدنت بود که پامال شدی
پس دست تو نیست گردنت افتاده
برگرد حسین، زود بر گردانش
در خیمه عروس حسنت افتاده