آمدم اینجا دوباره ...؛ لشکرت یادش به خیر!
مهدی نظریپسندیدن0
بازدید1K
آمدم اینجا دوباره ...؛ لشکرت یادش به خیر!
قاسم و عون و زهیر و جعفرت یادش به خیر!
اوّلین باری که اینجا آمدم یادت که هست؟
شد رکابم ساقی آب آورت یادش به خیر!
اوّلین باری که اینجا پهن شد سجّادهام
با اذان دلربای اکبرت، یادش به خیر!
حال، من برگشتهام امّا نه مثل بار قبل
قامتِ مانند سرو خواهرت یادش به خیر!
از امانتداریام دارم خجالت میکشم
بچّههای من فدای دخترت...؛ یادش به خیر!
روضۀ دیروزمان این بود با بی بی رباب
ای عروس مادر من! اصغرت یادش به خیر!
من خودم اینجا به جسمت پیرهن پوشاندهام
دستباف یادگار مادرت یادش به خیر!
رفتی و با اشکهایم بدرقه کردم تو را
ای برادر! آن وداع آخرت یادش به خیر!
مثل جدّم میشدی در پیش چشمان همه
وای من! عمّامۀ پیغمبرت یادش به خیر!
ساربان در پیش چشمان خودم تاراج کرد
گوشوارههام... نه ... انگشترت... یادش به خیر!