آفتاب مرا تو شب نکنی
محمد جواد پرچمیپسندیدن0
بازدید100+
آفتاب مرا تو شب نکنی چه کنم مرگ را طلب نکنی همسرت را تو جان به لب نکنی فقط امشب تو کاش تب نکنی تو که تب میکنی علی چه کند؟ خوندل میخورد ،ولی چه کند؟ تب تو هست علت تب من رخت بسته است خنده از لب من اشک شد روزی مرتب من نگرانیست کار هر شب من نگرانم مرا صدا نکنی تو بخوابی و چشم وا نکنی شب به شب درد،خواب از تو گرفت درد پهلو گلاب از تو گرفت گریه بی حساب از تو گرفت اجل آمد جواب از تو گرفت التماس مرا جواب نکن خانه را بر سرم خراب نکن آه آیینه ترک خورده آه خون دل از فدک خورده آه در غصه ها محک خورده آه ای خانوم کتک خورده من غریبم تو دوستدارم باش با همین وضعیت کنارم باش با همین وضع پای کار منی با همین وضع ذوالفقار منی با همین وضع افتخار منی نو عروس منی بهار منی هی نگو که غروب خواهی شد بخدا زود خوب خواهی شد بی تو عمرم تباه خواهد شد همسرت بی پناه خواهد شد مونسم بی تو چاه خواهد شد روزگارم سیاه خواهد شد بی تو دق مرگ میشوم زهرا نخل بی برگ میشوم زهرا تو بمان کار را درست کنم درو دیوار را درست کنم زخم بسیار را درست کنم نوک مسمار را درست کنم نوک مسمار ، حرف خوبی نیست تو بمان ، میخ نیست ، چوبی نیست چوب در سوخت ، گیسویت راهم میخ در سوخت ، پهلویت راهم در که افتاد ، ابرویت راهم دیدم انداخت بازویت راهم دیدم آتش طمع به نورت کرد دیدمت فضه جمع و جورت کرد دیدمت ای وقار بی مانند دیدمت ای زن شرافتمند پیش چشم غریب و خویشاوند چون نشد که حریف تو بشوند همگی ریختند روی سرت تار شد روزگار در نظرت تار شد دیدگان ما هردو نیلگون شد جهان ما هر دو شد بریده امان ما هردو بند آمد زبان ما هردو نه تو دیگر علی علی گفتی من هم افتادم و برآشفتی تو برآشفتی و لگد خوردی در تلاطم به جزر و مد خوردی بین آن کوچه دست رد خوردی از قلافی که بود بد خوردی بعد از آن روز رو به قبله شدی خسته از مردم محله شدی بعد از آن روز کم سخن گفتی دو سه تا جمله با حسن گفتی به من از غسل و از کفن گفتی و به زینب ز پیرهن گفتی به حسینت هی آب میدادی گفتی از کربلا و افتادی