آشوب شد درونِ دلم از حُبابها
مهدی قربانیپسندیدن0
بازدید80
آشوب شد درونِ دلم از حُبابها خالیست دست بندگی اَم از ثوابها من زندهام به رؤیت و حِسِ سَرابها ای وای اگر که از رُخَم اُفتد نقابها سردسته میشوم به همه دل خرابها گیرم که هست در دلِ زارم هوایِ دوست گیرم که پنج دفعه بیُفتَم به پایِ دوست گیرم که جان و سر بدهم در اِزایِ دوست چیزی برایِ عَرضه ندارم برایِ دوست پس لایقم برایِ تمامِ عذابها حیران شدم زِ حالِ خودم ،پس در این وسط در زیرِ کوهِ معصیتم میشوم سَقَط سرمایهام که جُرم و خطا میشود فقط من ماندم و حسابِ گناهان خط به خط شرمنده میشوم زِ حساب و کتابها در پیشگاهِ نفس، که منصب گرفتهام انگشتِ حیرت است که بر لب گرفته ام از کورهٔ گناهِ خودم تب گرفته ام از بس که رنگ و حالتی از شب گرفتهام خون میچکد زِ چشم به جایِ گلابها حالا که دور ماندهام از فیضِ لایزال نزدیک میشوم به فراسویِ انحلال با خود دوباره آمدهام بر سرِ جدال چون قصد کردهام برسم تا به ایدهآل مقصود، روشن است در این انتخابها دنیا به حولِ نظمِ الهی منظم است نیک و بد است آنچه که در پیشِ آدم است پس تکیه میزنم به ستونی که محکم است یعنی که باز راهِ نجاتی فراهم است بگذار بگذریم از این اضطرابها فطرت ببین که یکسره بر این عقیده است عشق است در میان که مرا هم کشیده است معشوقِ من به نوعِ خودش یک پدیده است شُکرش بجاست آنکه حسین آفریده است چون با حسین کرده دلم فتحِ بابها شاهی که بر غلامِ سیاه افتخار کرد من را گدا گرفته و سرمایهدار کرد آنکه بدونِ طُعمه مرا هم شِکار کرد ای نازِ شَستِ او که دلم را ...چه کار کرد من را رساند در صفِ عالیجنابها ارباب شد تمامِ جهان نوکرش شدند شاهان تمام ،کارگرِ محضرش شدند آری غلام اول و تا آخرش شدند فُطرس که پَر گرفت همه بی پَرَش شدند دَربارِ او پُر است از این انشعابها گرچه به عرش، شوکتِ شاهانه ساختی... آقا سلام در دلِ ما خانه ساختی کعبه شدی و از همه پروانه ساختی پروانه بس نبود که دیوانه ساختی؟ سر میدهیم در رهِ این انتصابها کوریِ چشمِ مَردمِ بیدین و ناخَلَف تشریفِ مُطلقیِ و تویی زادهٔ شرف ای عرصهٔ نگاه تو مَعطوفِ هر طرف... بستند زائرانِ تو صف تا خودِ نجف در اربعین خوش است چنین اعتصابها دل را زمانه کاش به دست تو بِسپُرَد ما را زِ زائرانِ حریمِ تو بشمُرَد شش گوشهای که عرش بر آن غبطه میخورد... یوسف به محض دیدنش انگشت میبُرد این اَحسنُ القِصَص شده سطرِ کتابها دیروز و حال و صحبتِ فردا حسین جان یک عمر گفتهایم فقط یا حسین جان ای جانِ خانواده زهرا حسین جان ای کَشتی نجات دو دنیا حسین جان با تو نشسته در دل من انقلابها در پایِ حسرتِ حرمِ تو که سوختم دل را برایِ عرضِ ارادت فروختم شرمندهام که بیشتر از این نسوختم خیاطِ ماهری شدهام بس که دوختم این چشم را به روشنیِ آفتابها ای منتظر نشسته به امیدِ چشمها ای کشتهٔ همیشگیِ اشکِ چشمِ ما ای مانده در هجومِ غم انگیزِ هر بلا ای پاره پاره تن شده در خاکِ کربلا با کام خشک، در برِ امواجِ آبها